محل تبلیغات شما

 

       ديروز بعد از چند سال، سوار مترو شدم. آخرين بار سه تا خط داشت و بليتهاى مقوايى. الان هفت خط داره و بليت كاغذى. وقتى كارتمو كشيدن و بليت يك سفره رو بهم دادن، اول فكر كرده بودم رسيدِ پولمه.

       با دوستم رفتيم باغ كتاب. فكر كنم نيم كيلو بستنى خورديم. سرانجام "سير بستنى" شدم و قرار شد چلّه ى "نخوردنِ قند و شكر" بگيرم :دى

        درباره ى فيلمهاى كه اخيرن ديديم حرف زديم و بازيگرايى كه روشون كراش داريم :دى بعد اتفاقن يك آقاى بازيگرى اونجا ديديم و گفتيم كاش به جاى اون، كراشِ ما بود. ديگه از زمين و آسمون حرف زديم و دوستم دستبندشو كه مهره ى قرمز داره به من داد. انگار كه قلبش رو داده باشه دورِ مچ دستم نگه دارم.

* * *

       امروز با سه زوجِ ديگه از دوستامون رفتيم تجريش. در زندگى براى رسيدن به هيچ مسيرى، من و كيانوش انقدر سختى نكشيده بوديم :دى (در مقام دوم اون باريه كه نقشه هاى گوشيامون آپديت نبود و ده شب رسيديم شهر و دوى صبح رسيديم خونه ى خاله). كوبيده و جوجه و گوجه لاى نون از بازار گرفتيم و بيرون، روى پله هاى رنگ و وارنگ نشستيم و خورديم. به بقيه چسبيد ولى ساندويچاى من و يكى از دوستا از همون اول وا رفت. غذاى من بيشتر شبيهِ بستنى قيفى اى شد كه آب شده و داره ميچكه و بايد تندتند بخورى :دى

       بعد رفتيم خونه ى يكى از دوستا. چلّه م رو در كمتر از بيست و چهار ساعت شكستم و چايى و كيكِ دوست پز و ويفر و شيرينى زنجبيلى و املت و هندوونه و دم كرده ى نعنافلفلى خورديم. جاى نبوده ها خالى.

 

926- ادامه ى نامه ى سفر ٣٢

922- نامه ى سفر ٢٨ و ٢٩

  ,ى ,كه ,بستنى ,رفتيم ,رو ,    ,زديم و ,يكى از ,ديگه از ,حرف زديم

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

وقت دلتنگی